تبليغاتX
فریاد خاموش

فریاد خاموش

به دنبال پاسخ يك چرا؟ هستم

به ياد دو همكار...
امروز چهارمين سالگرد پرواز دو همكار عزيزمان محمدحسن قريب و اسماعيل عمراني در سانحه هوايي سقوط هواپيماي۱۳۰ـ c است.

 

نویسنده: ناصر ملائي ׀ تاریخ: شنبه چهاردهم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀

سردار سليماني از سردار احمد كاظمي مي‌گويد

شب پنجشنبه گذشته يادواره شهداي عرفه (شهيد احمد كاظمي و يارانش) در تالار وزارت كشور برگزار شد. اين بار هم همرزمان شهيد كاظمي خودشان را به محل مراسم رسانده بودند تا بار ديگر خاطرات گذشته را با احمد زنده كنند.

محسن رضايي، محمدباقر قاليباف، حسين علايي، علي شمخاني و ... هم در اين يادواره حضور داشتند. در اين چند سال گذشته كه يادواره شهداي عرفه برگزار شده بود سردار قاسم سليماني از جمله فرماندهاني بود كه در اين يادواره‌ها حضور داشت.

شبي كه براي پوشش خبري يادواره رفته بودم سردار سليماني هم يكي از سخنرانان بود و مطالب جديدي در مورد سرلشكر شهيد احمد كاظمي بيان كرد. بنابراين بهتر ديدم خلاصه‌اي از سخنانش را براي يادآوري به خودم هم كه شده در وبلاگم قرار دهم. 

حدود سه يا چهار سال پيش، در جامعه خود يك شلمچه زنده داشتيم و آن، چهره زيبا و دلنشين شهيد كاظمي بود. البته همه شهيدان اين طوري بودند. شهيد شوشتري نيز مصداق اين ويژگي‌ها بود.

شهيد احمد كاظمي نه تنها يك شلمچه بلكه يك آلبوم زنده‌اي بود كه ده‌ها شاخصه را در جسم و سيماي خود جاي داده بود. اما ما او را در زمان خود درك نكرديم. زماني كه زنده بود، رد پايش را در شلمچه مي‌بوييديم اما او را در كنار خود احساس نمي‌كرديم. آن روزها غافل بوديم.

شايد جامعه ما امروز نتواند اين حالت را به خوبي درك كند اما واقعيت است. تصور مي‌كنيم اگر سرداري چون احمد كاظمي را از دست داده‌ايم جامعه مي‌تواند جاي آن را پر كند اما اين كار قريب به محال است. جامعه نمي‌تواند جاي چنين شخصيت‌هايي را پر كند چون براي تربيت چنين انساني، ده‌ها سال تلاش شده است.

 خوب است در مقابل دشمن بگوييم جامعه پر از خرازي، كاظمي و... است اما حقيقت اين نيست. چون آنها انسان‌هاي معمولي نبودند. هر مساله‌اي كه پيرامون جنگ تحميلي بحث مي‌شود بدون وجود چنين شخصيت‌هايي وقوع آن حوادث و بحث‌ها امكانپذير نبود آنها مؤسس اين فضا بودند.

در طراحي‌هاي عملياتي آن قدر سختگير بود كه بعضي وقت‌ها باعث توقف در تصميم گيري‌ها مي‌شد. خيلي از طرح‌ها را متوقف يا اصلاح كرد. اما همين انسان در صحنه عمل مثل يك سرباز ساده بود و برايش فرقي نداشت چه كسي فرمان مي‌دهد، او فقط به وظيفه‌اش عمل مي‌كرد.

 او به همه پشتوانه خود به خاطر دوستي با ولايت پشت كرد اما هيچ وقت به روي خودش نياورد

مشهورترين فرمانده جنگ ما در مقابل دشمن احمد بود، دشمن بر روي احمد حساب باز كرده بود و در مقابلش محتاط بود اما همين انسان معروف در مقابل دشمن ما، در داخل كشورمان گمنام بود. هيچ وقت از افتخارات خود حرفي نزد.

 اولين كارش ساخت مسجد و برپايي روضه حضرت زهرا(س) بود ...

نویسنده: ناصر ملائي ׀ تاریخ: شنبه هفتم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀

دلم تنگ طلائيه است...

باز دلم تنگ طلائيه و شلمچه و ... است. اگر خدا بخواهد و شهدا دعوت‌شان را پس نگيرند به زودي قدم در آستان آن زاهدان شب و شيران روز خواهيم گذاشت. مدتي است در پي سفر به مناطق عملياتي دفاع مقدس جنوب هستيم.

احساس مي‌كنم من به دو دليل دعوت شده‌ام: اولا اين كه واقعا دلم برايشان تنگ شده بود و دوم اين كه بايد يك امانتي را تحول صاحبش مي‌دادم. تحويل يكي از همان‌هايي كه نتوانست از فتح‌المبين جدا شود و آدم‌هايي مثل من كه هر وقت دلشان تنگ شد و گناهشان از حد گذاشت سر بر آستانشان اشك توبه بريزند و از  خداوند بخواهند به خاطر آنها از گناهانشان بگذرد.

راستي تا چند روز ديگر سالروز شهادت همكارانمان حسن قريب و اسماعيل عمراني است.(روي نوشته قرمز كليك كنيد) به همين دليل از عكسي كه شهيد قريب از طلائيه گرفته را براي يادآوري براي خودم و قدرداني از آن شهيد استفاده مي‌كنم.

 

نویسنده: ناصر ملائي ׀ تاریخ: سه شنبه سوم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀

سلام اروند

مي‌گفت پلاك بچه‌هاي زيادي در آن طرف اروند منتظر دستي براي نوازش هستند. چقدر دلم برايش تنگ شده است... 

اينجا اروندرود است. داشتم فكر مي‌كردم بچه‌ها در عمليات والفجر ۸ چگونه از اين موانع سخت عبور كرده‌اند؟ راستي آنها دنبال چه بودند كه اين سختي‌ها را به جان خريدند. اگر هم زخمي مي‌شدند براي اين كه عمليات لو نرود خودشان سرشان را زيرآب فرو مي‌كردند تا صداي ناله‌شان دشمن را خبر دار نكند. خودشان به دريا مي‌پيوستند تا همسنگرانشان راحت‌تر پيشروي كنند. چرا؟

نویسنده: ناصر ملائي ׀ تاریخ: جمعه بیست و نهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد را به اشك نشاندند...
 چه كسي مي‌داند جنگ چيست؟چه كسي مي‌داند فرود يك خمپاره قلب چندنفر را مي‌درد؟چه كسي مي‌داند هر سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟

كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن؛ آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لالايي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛نوري، صدايي، ريزش سقف خانه، و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟

كيست كه بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامه‌اي و سياه شدن جامه‌اي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا كه اينجا نباشد؛ يعني اضطراب كه كودكم كجاست؟ جوانم كجاست؟ دخترم چه شد؟

به كدام گوشه تهران نشسته‌اي؟ كدام دختر دانشجويي ـ كه حتي حوصله ندارد عكس‌هاي جنگ را ببيند و اخبار آن را بشنود ـ دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گل‌هاي ناز، آن اسوه‌هاي عفاف كه هر كدام در پس رنج‌هاي بيكران صحرانشيني و بيابان‌گردي آرزوهاي سال‌هاي بعد را در دل مي‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، كه بي‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده، به رسم اجدادشان به گور سپردند.

كدام پسر دانشجويي مي‌داند هويزه كجاست؟ چه كسي در آن كشته شده و در آنجا دفن گرديده؟ چگونه بفهمد تانك‌ها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له كردند. اصلا چه مي‌داند تانك چيست؟ و چگونه سري زيرشني‌هاي آن له مي‌شود؟

آيا مي‌توانيد اين مساله را حل كنيد؟ گلوله‌اي از لوله دوشكا با سرعت اوليه خود از فاصله 100 متري شليك مي‌شود و در مبدا به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ كرده، گذر مي‌كند. معلوم نماييد سر كجا افتاده است، كدام زن صيحه مي‌كشد، كدام پيراهن سياه مي‌شود، كدام خواهر بي‌برادر مي‌شود، آسمان كدام شهر سرخ مي‌شود، كدام گريبان پاره مي‌شود، كدام چهره چنگ مي‌خورد، كدام كودك در انزوا و خلوت خويش اشك مي‌ريزد؟

يا اين مساله را كه هواپيمايي با يك و نيم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متري سطح زمين، ماشين لندكروزي را كه با سرعت در جاده مهران ـ دهلران حركت مي‌كند، مورد اصابت موشك قرار مي‌دهد. اگر از مقاومت هوا صرف‌نظر شود، معلوم كنيد كدام تن مي‌سوزد، كدام سر مي‌پرد؟، چگونه بايد اجساد را از درون اين آهن پاره‌ له شده بيرون كشيد؟، چگونه بايد آنها را غسل داد؟

چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش كنيم. چگونه در تهران بمانيم و تنها درس بخوانيم. چگونه مي‌تواني درها را به روي خودت ببندي و چون موش در انبار كلمات كهنه كتاب لانه كني؟!

كدام مساله را حل مي‌كني؟ براي كدام امتحان درس مي‌خواني؟ به چه اميدي نفس مي‌كشي؟ كيف و كلاسورت را از چه پر مي‌كني؟ از خيال؟ از كتاب؟ از لقب شامخ‌ دكتر؟ يا از آدامسي كه مادرت هر روز صبح در كيفت مي‌گذارد؟ كدام اضطراب جانت را مي‌خلد؟ دير رسيدن اتوبوس، دير رسيدن سركلاس، نمره A گرفتن؟ دلت را به چه چيز بسته‌اي؛ به مدرك، به ماشين، به قبول شدن در دوره فوق دكترا؟

آي پسر دانشجو! به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد را به اشك نشاندند و آنان را زنده به گور كردند، در كردستان حلقوم كسي را پاره كردند تا كدهاي بي‌سيم را بيابند؟!

به تو چه مربوط است كه موشكي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري محله‌اي نابود شود؛ و يا كارگري كه صبح به قصد كارخانه نورد خارج شد و ديگر بازنگشت و همكارانش او را روي دست تا بهشت آباد اهواز بدرقه كردند؟!

به توچه مربوط است كه كودكاني در خرمشهر از تشنگي مردند؟ هيچ مي‌دانستي؟ حتما نه، هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات به هم گره مي‌خورند به دنبال اب گشته‌اي تا اندكي زبان خشكيده‌ كودكي را تركني و آن گاه كه قطره‌اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين آن كودك رفتي تا سيرابش كني، اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي‌خواهد؟

اما تو!

اگر قاسم نيستي، اگر علي‌اكبر نيستي، حرمله نيز مباش! كه خدا هديه حسين (ع) را پذيرفت؛ خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نمي‌دانم كه اين خون، خون خدا، با حرمله چه مي‌كند؟!

همين

والسلام علي من اتبع‌الهدي

منبع: كتاب حرمان هور

نویسنده: ناصر ملائي ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

غروب منطقه عملياتي فتح‌المبين
 
نویسنده: ناصر ملائي ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

عشق يعني سوختن
در اردوگاه موصل 3 از نظر مقرراتي حق نداشتيم نوحه‌خواني و عزاداري کنيم، مخصوصا در ايام محرم. اما کسي به اين حرف‌ها گوش نمي‌داد.

يک روز يک فرمانده عراقي با چند سرباز آمدند در آسايشگاه. فرمانده گفت: حسين را خودمان کشتيم، اگر قرار باشد برايش عزاداري کنيم، خودمان بايد اين کار را بکنيم نه شما مجوس‌هاي ايراني.

علي بيات-يکي از اسراي ارتشي - گفت:امام حسين (ع) امام همه مسلمان‌هاست. ما هم در عزاي او شريکيم، هر وقت که دلمان بخواهد، عزادار او هستيم.

فرمانده دستور داد بيات را به ستون ببندند و کتکش بزنند. سپس گفت: براي اينکه نشانتان بدهم، حسين را ما کشته‌ايم، تو بايد فدا شوي.

دستور داد روي پاي بيات گازوئيل بريزند. بعد کبريت را از جيبش درآورد و روشن کرد و گفت: اين سزاي کساني است که بخواهند عزادار حسين باشند!

همه اسرا فرياد کشيدند و بيات هم فرياد کشيد؛ اما نه فريادي که از روي ترس باشد. بعدا هر وقت که او را مي‌ديديم؛ بخصوص در روزهاي محرم، باز به سينه‌اش مي‌زد و اشک مي‌ريخت. ديگر نمي‌توانست راه برود. عصب‌هاي پايش دچار اختلال شده بود. مي‌گفت: فداي امام خود شده‌ام.

منبع: ماهنامه راهيان‌نور، امتداد، شماره 25 و 26 .

نویسنده: ناصر ملائي ׀ تاریخ: یکشنبه هفدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

به ياد بچه‌هاي والفجر 8
... آقاجان حركت كن. يكي هم تو راه پيدا مي‌شه كه سوار كني. دير برسيم بانك تعطيل مي‌شه. كلي حساب و كتاب داريم...

چشم. الهي به اميد تو نه بنده‌ات.

هنوز سر چهارراه دوم نرسيده بود كه ترمز كرد و كناري نگه داشت.

چي شد؟

چيزي نيست الان راه مي‌افتيم. مثل اين كه پنچر شده. 

اي بابا. عزيز من، به جاي اين كه اين همه تو ايستگاه با دوستات بگي و بخندي به وضع ماشينت برس كه مردم معطل نمانند.

ببخشيد آقا. حق با شماست.

ببخشيد آقايون. اگر چند لحظه پيدا بشيد تا من لاستيك را عوض كنم ممنون مي‌شم.

وقتي مي‌خواست لاستيك يدك را صندوق عقب درآورد يك دفعه خم شد و كمرش را گرفت. وقتي هم مي‌خواست لاستيك پنچر شده را باز كند يه جور خاصي نشست و شروع كرد باز كردن پيچ‌هاي رينگ لاستيك.

كارش كه تمام شد و خواست پشت فرمان بنشيند ديگر باورم شده بود كه جبر زمانه او را روانه خيابان‌ها كرده است تا هر روز با آدم‌هايي عجولي چون من و من‌ها سر و كله بزند.

پياده شدم و خواستم خودم را به آن طرف خيابان برسانم كه چشمم به نوشته گوشه صندوق عقب تاكسي افتاد. نوشته‌اي كه شك من را به يقين تبديل كرد و آن نوشته اين بود: به ياد بچه‌هاي والفجر ۸.

 

نویسنده: ناصر ملائي ׀ تاریخ: سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

چه توصيفي از تصوير زير داريد

تصوير زير حاصل خلاقيت دوست بسيار عزيزم آقاي حسين زكريايي عزيزي است كه از وبلاگشان كپي كرده‌ام. 

نویسنده: ناصر ملائي ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

داستاني كه تمامي ندارد...
امروز دوباره ياد شهيد جواد شجاعي افتاده بودم. هماني كه باعث شد من به دنبال پاسخ يك چرا؟ در اين وبلاگ باشم. چرا رفت؟ چرا برنگشت؟ همان همسايه‌مان.

هيچ وقت يادم نمي‌رود روزي كه مي‌خواست برود. روز سردي بود. با همسايه‌ها خداحافظي كرد تا آماده شود. بدو بدو رفت خانه‌شان. آماده شد.

و دوباره اشك‌ريختن‌هاي پدرها و مادرهايي كه وقتي يكي مي‌خواست سربازي برود يا از جبهه برگشته بود و مي‌خواست برگردد سيلي‌ از اميدها و نگراني‌ها را روانه كوچه‌ها مي‌كرد، شروع مي‌شد.

جواد و جوادها بايد مي‌رفتتند چون لازم بود و البته دوست داشتند پاره تنشان برگردد.

جواد هم داشت مي‌رفت. يك جوري من هم دلتنگش مي‌شدم، وقتي مي‌خواست برود. مي‌دانستم بعد از اين كه رفت، مادرم برايم تعريف خواهد كرد كه جواد چطوري مرا روزي كه گم شده بودم پيدا كرده بود. هميشه بعد از اين كه داستان گم شدن مرا تعريف مي‌كرد، مي‌گفت:دعا كن آقا جواد زود برگردد. بعد براي اين كه من اشك‌هايش را نبينم بلند مي‌شد و مي‌گفت: من مي‌روم پيش مادر آقا جواد تا تنها نباشد. جمع شدن‌هاي مادرانه‌اي‌ كه تمامي نداشت.

آقا جواد شرمنده‌ام. خيلي دوست داشتم قبل از اين كه پدر و مادرت هم پيش تو بيايند برايم از تو مي‌گفتند.

راستي آقا جواد مي‌آيي دوباره پيدايم كني؟

نویسنده: ناصر ملائي ׀ تاریخ: دوشنبه بیستم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

درباره وبلاگ

دلم برايش تنگ شده است.
براي زيارت پنج گمنامي كه همچنان برعهد خود مانده‌اند
و براي ذرذره خون‌هايي كه خاكش را رنگين كرده است...
طلائيه را مي‌گويم.‌


لینکدونی

لینکهای روزانه

جستجوی مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to faryadkhamosh.Blogfa.com / Theme by: iTheme

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ