از ماشين پياده شدند و به طرف سنگر راه افتادند. خيلي خسته بودند. از دو روز پيش درگيري شديدي با عراقيها داشتند. چشمانشان از فرط بيخوابي قرمز شده بود.
دم در سنگر كه رسيدند مجيد نگاهي به پشت سرش كرد و گفت: عجب درگيري بود. ولي خودمونيم هر چند تو اين درگيري چند تا از همسنگران ما هم شهيد شدند اما خب درسي بهشون داديم كه فراموش نكنند.
داوود هم گفت: آره درسته ولي دوستاي خوبي هم از دست داديم.اجمد را يادت هست همش ميگفت: من تا كربلا را زيارت نكنم برنميگردم. البته خوش به حالش. شهيد شد و پيش شهيدان كربلاست يعني ميشه ما هم... مجيد كه با شنيدن نام كربلا انگار آتشي در دلش شعلهور شده بود حرفهاي داوود را قطع كرد و سري تكان داد و گفت: آره ميشه ميشه و بعد به طرف سنگر به راه افتاد.
داوود كه قمقمه آبش را زير تانكر آب گرفته بود به مجيد گفت: چي شد مگه نگفتي خيلي تشنهاي؟ بيا آبش خنكه. ميچسبه... باشه برو سنگر برات ميآرم.
داوود آبي هم به صورتش زد و گفت: خدايا به حق لبهاي تشنه حسين قسمت ميدهم ما را شرمنده كربلا نكن. خودت ميداني كه چقدر دوست دارم سيدالشهدا را زيارت كنم يعني ميشه؟. علي، يكي از همسنگران داوود و مجيد كه حال و هواي داوود را ديده بود نزديكش آمد و گفت: بهبه. رودل نكني اخوي. فكر كردي كربلا رفتن به همين سادگيه؟ بيا بيا بريم پيش مجيد. توي سنگر تنها نشسته.
وارد سنگر كه شدند ديدند مجيد گوشهاي نشسته و اشك ميريزد. داوود كه تعجب كرده بود به شوخي گفت: مجيدجون به پا ريا نشه. بابا چقدر اشك ميريزي؟ ما شنيده بوديم رزمندهها شيران روز هستند و زاهدان شب، ولي نميدونستيم اين جا هم مي شه از تك ماده استفاده كرد. نكنه تو برعكس هستي و خندهاي كرد.
علي وقتي ديد داوود سر به سر مجيد گذاشته است، گفت: وقت گير آوردي؟ به جاي اين كه مزه بريزي ببين چيزي براي خوردن داريم و رفت كنار مجيد نشست.
مجيد يه كم جابجا شد و گفت: ببخشيد عليجان. من همسنگر خوبي براي شما نيستم همش اذيتتون ميكنم. علي در حالي كه قمقمه آب را به دست مجيد ميداد گفت: نه مجيدجان اين حرفها چيه؟
علي براي اين كه مجيد را از اين حال و هوا بيرون بياورد گفت: راستي مجيد از مصطفي خبر نداري؟ مجيد گفت: خبر كه چه عرض كنم اما بعد از اين كه يكي از پاهايش قطع شد بردنش عقب چطور مگه؟.
علي تبسمي كرد و گفت: ميبيني؟ اينم از مصطفي كه رفيق نيمهراه شد. آخه ميدوني چيه، قرار بود وقتي مرخصي گرفتيم ما را دعوت كند خونشون تو مشهد. هم زيارت بود و هم سياحت.
حرفهاي علي كه به اينجا رسيد مجيد از سنگر بيرون زد. علي كه دستپاچه شده بود گفت: اي بابا مجيدجون باز هم ناراحت شدي. ديگه چيه؟ببينم نكنه، نكنه مصطفي چيزيش شده نكنه شهيد... يه چيزي بگو آخه.
داوود از پشت سر آمد و يواشكي تو گوش علي گفت: من ميدونم چرا ناراحت شد. اونم خيلي خاطرخواه امام رضا (ع) است هميشه ميگويد دوست دارم قبل از شهادت آقا را زيارت كنم.
آن روز گذشت. نزديكيهاي صبح بود كه خبر دادند نيروهاي عراق پاتك زدهاند. مجيد هم به همراه ديگر بچهها سوار ماشين شدند و به طرف درگيري به راه افتادند. درگيري هر لحظه شديدتر ميشد. يكي از آرپيجيزنها رفت بالاي خاكريز كه تانك عراقي را منهدم كند مورد اصابت تير دشمن قرار گرفت و افتاد. مجيد كه اين صحنه را ديده بود امدادگر را صدا زد و خودش هم رفت به كمك آرپيجيزن مجروح. بعد از مداواي سطحي آرپيچيزن بود كه به مجيد و چند تا از بچههاي ديگر مأموريت داده شد براي سد كردن راه تانكها جلوتر بروند.
علي و داوود كه ديدند مجيد ميخواهد جلو برود به شوخي گفتند: مجيدجان بپا ريا نشه. تانك كم بزن ولي خوب بزن كه راهشون بسته بشه.
... تانكهاي عراقي ناچار مجبور به عقبنشيني شدند. اما از مجيد و چند تا از بچههاي ديگري كه جلو رفته بودند خبري نشد. علي و داوود و يكي از امدادگران خودشان را به محل استقرار آنها رساندند تا خبري به دست بياورند. گلوله يكي از تانكهاي دشمن نزديك آنها اصابت كرده بود. سه تا از بچهها شهيد شده بودند و يكي هم مجروح.
علي به محض رسيدن به موقعيت مورد نظر، اتفاقي كه افتاده بود را باور نميكرد. در حالي كه اشكي كه از گوشه چشمش جاري شده بود را پاك ميكرد، گفت: داشتيم مجيدجان؟ تو هم كه رفيق نيمهراه شدي...
داوود هم سرش را بر سينه مجيد گذاشته بود و با گريه ميگفت: آخه اين انصافه. تو هم كه رفتي پيش مصطفي. پس من چي...
بر اثر يك اتفاق سهوي، پيكر مجيد به جاي انتقال به تهران به مشهد منتقل شده بود و اين گونه بود كه مجيد هم امام رضا (ع) را زيارت كرد و هم امام حسين (ع) را.
|
+| نوشته شده توسط
ناصر ملائي در شنبه یازدهم اسفند 1386
|