| سفره وسط سنگر پهن بود و قابلمه و بشقابها پر.
مهمان نميخواهيد؟
حاج حسين خرازي بود، با چشماني براق و لباني خندان.
اين همه غذا؟ منتظر كسي ديگر هستيد؟
نه حاجي. دوازده نفر بوديم اما گفتيم ۲۱ نفر و غذا گرفتيم.
پيشانياش پرخط و صورتش برافروخته شد.
فرياد زد:
برپا همه بيرون.
زمين پر سنگريزه ، آفتاب داغ، دوازده نفر سينه خيز، بعد كلاغ پر.
از پا كه افتادند، گفت: خيلي سبك شديد، ها؟ آن همه گوشت و دنبه حرام، عرق شد و ريخت پايين.
با لقمه حرام نميشود جنگيد. |