تبليغاتX
فریاد خاموش

فریاد خاموش

به دنبال پاسخ يك چرا؟ هستم

چشمه‌اي از استقامت
وقتي از بيمارستان مرخص شد و به خانه آمد فاطمه و بچه‌ها و چراغ‌ها را خاموش كرده بودند شمع‌ها را برروي كيك تولد پدر روشن كرده بودند. آن روز من هم يادم نبود كه تولد اكبر است. بچه‌ها با ورود پدر به خانه شادي زيادي كردند و اكبر كه ديگر ماهيچه‌هاي صورتش از كار افتاده بود به سختي لبخندي زد. در آن روزهاي آخر هيئت و مجلس عزاداري امام حسين (ع) را در خانه برپا كرديم و اكبر با افراد به اشاره انگشت صحبت مي‌كرد.
گاهي اوقات مي‌گفت پس از آن‌كه درمان شوم و شفا گيرم به مسافرت مي‌رويم و براي بچه‌ها هرچه بخواهند مي‌خريم. البته فهم اين حرف‌ها فقط با لب‌خواني ممكن بود و او نمي‌توانست با صداي بلند صحبت كند و سرانجام يك شب از خواب بيدار شد؛ حرفي مي‌خواست بزند كه گوشم را به لب‌هايش نزديك كردم و گفت: در خواب امام رضا (ع) را ديدم كه شفايم را داد و پس از آن چند روز نگذشت كه شهادتش فرا رسيد و در آن ايام جسم 90 كيلويي او به 25 كيلو رسيده بود و همان‌طور كه خودش مي‌خواست و آرزو داشت از ماده و مادي‌گرايي هيچ‌چيز برايش نمانده بود.
نویسنده: ناصر ملائي ׀ تاریخ: چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

درباره وبلاگ

دلم برايش تنگ شده است.
براي زيارت پنج گمنامي كه همچنان برعهد خود مانده‌اند
و براي ذرذره خون‌هايي كه خاكش را رنگين كرده است...
طلائيه را مي‌گويم.‌


لینکدونی

لینکهای روزانه

جستجوی مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to faryadkhamosh.Blogfa.com / Theme by: iTheme

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ