تبليغاتX
فریاد خاموش

فریاد خاموش

به دنبال پاسخ يك چرا؟ هستم

داستاني كه تمامي ندارد...
امروز دوباره ياد شهيد جواد شجاعي افتاده بودم. هماني كه باعث شد من به دنبال پاسخ يك چرا؟ در اين وبلاگ باشم. چرا رفت؟ چرا برنگشت؟ همان همسايه‌مان.

هيچ وقت يادم نمي‌رود روزي كه مي‌خواست برود. روز سردي بود. با همسايه‌ها خداحافظي كرد تا آماده شود. بدو بدو رفت خانه‌شان. آماده شد.

و دوباره اشك‌ريختن‌هاي پدرها و مادرهايي كه وقتي يكي مي‌خواست سربازي برود يا از جبهه برگشته بود و مي‌خواست برگردد سيلي‌ از اميدها و نگراني‌ها را روانه كوچه‌ها مي‌كرد، شروع مي‌شد.

جواد و جوادها بايد مي‌رفتتند چون لازم بود و البته دوست داشتند پاره تنشان برگردد.

جواد هم داشت مي‌رفت. يك جوري من هم دلتنگش مي‌شدم، وقتي مي‌خواست برود. مي‌دانستم بعد از اين كه رفت، مادرم برايم تعريف خواهد كرد كه جواد چطوري مرا روزي كه گم شده بودم پيدا كرده بود. هميشه بعد از اين كه داستان گم شدن مرا تعريف مي‌كرد، مي‌گفت:دعا كن آقا جواد زود برگردد. بعد براي اين كه من اشك‌هايش را نبينم بلند مي‌شد و مي‌گفت: من مي‌روم پيش مادر آقا جواد تا تنها نباشد. جمع شدن‌هاي مادرانه‌اي‌ كه تمامي نداشت.

آقا جواد شرمنده‌ام. خيلي دوست داشتم قبل از اين كه پدر و مادرت هم پيش تو بيايند برايم از تو مي‌گفتند.

راستي آقا جواد مي‌آيي دوباره پيدايم كني؟

نویسنده: ناصر ملائي ׀ تاریخ: دوشنبه بیستم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

درباره وبلاگ

دلم برايش تنگ شده است.
براي زيارت پنج گمنامي كه همچنان برعهد خود مانده‌اند
و براي ذرذره خون‌هايي كه خاكش را رنگين كرده است...
طلائيه را مي‌گويم.‌


لینکدونی

لینکهای روزانه

جستجوی مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to faryadkhamosh.Blogfa.com / Theme by: iTheme

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ