تبليغاتX
فریاد خاموش

فریاد خاموش

به دنبال پاسخ يك چرا؟ هستم

به ياد بچه‌هاي والفجر 8
... آقاجان حركت كن. يكي هم تو راه پيدا مي‌شه كه سوار كني. دير برسيم بانك تعطيل مي‌شه. كلي حساب و كتاب داريم...

چشم. الهي به اميد تو نه بنده‌ات.

هنوز سر چهارراه دوم نرسيده بود كه ترمز كرد و كناري نگه داشت.

چي شد؟

چيزي نيست الان راه مي‌افتيم. مثل اين كه پنچر شده. 

اي بابا. عزيز من، به جاي اين كه اين همه تو ايستگاه با دوستات بگي و بخندي به وضع ماشينت برس كه مردم معطل نمانند.

ببخشيد آقا. حق با شماست.

ببخشيد آقايون. اگر چند لحظه پيدا بشيد تا من لاستيك را عوض كنم ممنون مي‌شم.

وقتي مي‌خواست لاستيك يدك را صندوق عقب درآورد يك دفعه خم شد و كمرش را گرفت. وقتي هم مي‌خواست لاستيك پنچر شده را باز كند يه جور خاصي نشست و شروع كرد باز كردن پيچ‌هاي رينگ لاستيك.

كارش كه تمام شد و خواست پشت فرمان بنشيند ديگر باورم شده بود كه جبر زمانه او را روانه خيابان‌ها كرده است تا هر روز با آدم‌هايي عجولي چون من و من‌ها سر و كله بزند.

پياده شدم و خواستم خودم را به آن طرف خيابان برسانم كه چشمم به نوشته گوشه صندوق عقب تاكسي افتاد. نوشته‌اي كه شك من را به يقين تبديل كرد و آن نوشته اين بود: به ياد بچه‌هاي والفجر ۸.

 

نویسنده: ناصر ملائي ׀ تاریخ: سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

درباره وبلاگ

دلم برايش تنگ شده است.
براي زيارت پنج گمنامي كه همچنان برعهد خود مانده‌اند
و براي ذرذره خون‌هايي كه خاكش را رنگين كرده است...
طلائيه را مي‌گويم.‌


لینکدونی

لینکهای روزانه

جستجوی مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to faryadkhamosh.Blogfa.com / Theme by: iTheme

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ