تبليغاتX
فریاد خاموش

فریاد خاموش

به دنبال پاسخ يك چرا؟ هستم

عشق يعني سوختن
در اردوگاه موصل 3 از نظر مقرراتي حق نداشتيم نوحه‌خواني و عزاداري کنيم، مخصوصا در ايام محرم. اما کسي به اين حرف‌ها گوش نمي‌داد.

يک روز يک فرمانده عراقي با چند سرباز آمدند در آسايشگاه. فرمانده گفت: حسين را خودمان کشتيم، اگر قرار باشد برايش عزاداري کنيم، خودمان بايد اين کار را بکنيم نه شما مجوس‌هاي ايراني.

علي بيات-يکي از اسراي ارتشي - گفت:امام حسين (ع) امام همه مسلمان‌هاست. ما هم در عزاي او شريکيم، هر وقت که دلمان بخواهد، عزادار او هستيم.

فرمانده دستور داد بيات را به ستون ببندند و کتکش بزنند. سپس گفت: براي اينکه نشانتان بدهم، حسين را ما کشته‌ايم، تو بايد فدا شوي.

دستور داد روي پاي بيات گازوئيل بريزند. بعد کبريت را از جيبش درآورد و روشن کرد و گفت: اين سزاي کساني است که بخواهند عزادار حسين باشند!

همه اسرا فرياد کشيدند و بيات هم فرياد کشيد؛ اما نه فريادي که از روي ترس باشد. بعدا هر وقت که او را مي‌ديديم؛ بخصوص در روزهاي محرم، باز به سينه‌اش مي‌زد و اشک مي‌ريخت. ديگر نمي‌توانست راه برود. عصب‌هاي پايش دچار اختلال شده بود. مي‌گفت: فداي امام خود شده‌ام.

منبع: ماهنامه راهيان‌نور، امتداد، شماره 25 و 26 .

نویسنده: ناصر ملائي ׀ تاریخ: یکشنبه هفدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

درباره وبلاگ

دلم برايش تنگ شده است.
براي زيارت پنج گمنامي كه همچنان برعهد خود مانده‌اند
و براي ذرذره خون‌هايي كه خاكش را رنگين كرده است...
طلائيه را مي‌گويم.‌


لینکدونی

لینکهای روزانه

جستجوی مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to faryadkhamosh.Blogfa.com / Theme by: iTheme

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ